در کتاب مناقب «ابنشهرآشوب» نقل است که روز بعد از عروسی حضرت زهراء، پیامبر صلیاللهعلیهوآله از امام علی پرسید: همسرت را چگونه یافتی؟
«نعم العون علی طاعةالله» پاسخ امام علی بود. (نیکو یاوری برای اطاعت خدا)
«خیر بعل» (شوهری که بهترین است) هم پاسخ حضرت زهراء به آن سوال پیامبر بود که کوتاهی آن شاید بدلیل حیای آن حضرت از پدرش بوده.
سپس پیامبر برای آن دو دعا کرد؛ خدایا بین دل این دو الفت برقرار کن...
نکتههای جالبی داره این قطعه تاریخ. اینطور نیست؟
16 سال پیش نگاشته شده
چند روز پیش درباره «زلزله در روایات» نوشتم و انتقادی هم داشتم به مسئول دانستن مردم تنها در وقوع آن.
امروز مطلب زیر را در «الف» دیدم که مرتبط با همین مطلب بود و گویای اینکه؛ بلایای طبیعی فقط اثر عمل مردم نیست و ممکن است یک «امتحان الهی» باشد همانطور که آیه «و لنبلونکم بشی من الجوع و الخوف و نقص من الاموال و الانفس و مالثمرات و بشر الصابرین» موید آن است.
یکی از مراجع تقلید قم بود و نبود حوادث طبیعی را برای بشر امتحان و آزمایش قلمداد کرد و گفت: همه اینها برای بشر امتحان است.
به گزارش فارس این مرجع تقلید در دیدار رئیس سازمان مدیریت بحران کشور و هیئت همراه در سخنانی با تبریک ولادت حضرت زینب به حوادثی که در طول زندگی این بانوی گرامی بر ایشان گذشت، اشاره کرد و اظهار داشت: همه این حوادثی که واقع میشود؛ چه حوادث طبیعی و چه حوادث تاریخی، معنا و مفهوم خودش را دارد و در همه جا دارای یک معنا و مفهوم خاص نیست.
وی با قرآئت آیاتی از کلامالله مجید، به تشریح نقش بشر در قبل و بعد از حوادث طبیعی پرداخت و اظهار داشت: آن چیزی که در هنگام ورود حادثه برای بشر لازم است، این است که تکیهگاهش لطف و رحمت خدا و عنایت خدا باشد و اینکه اطمینان به رحمت خدا داشته باشد و در مصائب صبر و شکیبایی به خرج دهد.
این مرجع تقلید بود و نبود حوادث طبیعی را برای بشر امتحان و آزمایش قلمداد کرد و افزود: همه اینها برای بشر امتحان است، اگر بلایی نباشد و بشر در سلامت کامل باشد، امتحان میدهد و هنگامی هم که حوادثی پیش بیاید، باز امتحان میدهد، همه اینها برای این است که بشر از این حوادث برای سیر به سوی خدا استفاده کند.
...
خواندن ادامه مطلب
16 سال پیش نگاشته شده
امروز دوستم اومده بود خونمون. خاطرهای گفت و صحبت از کوچیکی دنیا شد...
من هم خاطره زیر رو از خودم گفتم و باعث تعجب ایشون شد و گفت واقعا دنیا کوچیکه!
غروب ابری یکی از روزهای اواسط اسفند 86 بود. فرداش قرار بود برای زیارت متعه گرامیام به یکی از شهرهای مجاور بروم...
شبش یه سر رفتم خدمت یکی از دوستان. در مورد فردا گفتم که قراره برم دیدن متعه گرامی. شاید از روی حس کنجکاوی در مورد متعهام پرسید که چندسالشه و حدودا کجا ساکنه و یه سری کلیات دیگه. من هم پاسخ دادم.
بعد اون شروع کرد یه سری مشخصات ازش گفتن و من متعجب شدم! نهایتا متوجه شدم که من و ایشون باجناق هستیم!
آنها دو خواهر با دو رشته متفاوت دانشگاهی و فکری در شهری مجاور شهر ما...
من و دوستم هم همچنین!
اما با هم باجناق از آب درآمدیم. آن هم باجناق موقت!
خدا رو شکر کردم بر این لطفش 
16 سال پیش نگاشته شده