مردی جوانی در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب.
در انتهای راهرو در بزرگی دیده میشود با تابلوی "اتاق عمل".
چند لحظه بعد در اتاق باز میشه و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج میشود.
مرد جوان نفسش را در سینه حبس میکند.
دکتر به سمت او میرود.
مرد جوان با چهرهای آشفته به او نگاه میکند...
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم...
چهره اون مرد بیچاره آشفته تر میشود...
دکتر: اما به علت شدت وارد شدن ضربه شدید به ستون فقرات نخاعش قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده.
ما ناچار شدیم هر دو پا یش را قطع کنیم، چشم چپش را هم تخلیه کردیم...
باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش خوراک بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی...
اون حتی نمیتونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...
با شنیدن صحبتهای دکتر به تدریج بدن مرد بیچاره شل میشود، به دیوار تکیه میدهد.
سرش گیج میرود و چشمانش سیاهی میرود.
با دیدن این عکس العمل، بی درنگ دکتر لبخندی میزند و دستش را روی شانه مرد جوان میگذارد.
مرد بیچاره با تعجب از لبخند دکتر در چهره اش پریشانی و گیجی و سردرگمینمایان میشود...
دکتر: هه هه ! شوخی کردم... خیالت راهت باشه حقیقت اینه که زنت درهمون لحظات اول مُرد!!
و مرد خیالش راحت میشود 
15 سال پیش نگاشته شده
در ماه رمضان بیشتر به کار میاد...
15 سال پیش نگاشته شده
میدونم خانمهای مجردی که سنشون یه کم بالاتره، بعد از خوندن این مطلب حسابی دعام میکنن 
این داستان رو از صفحه 20 مکارمالاخلاق طبرسی نقل میکنم: شتر جابر در راه مانده بود...
پیامبر به او کمک کرد تا مجددا سوار شود و شتر جابر به طرز معجزهآسایی مجددا شروع به حرکت کرد طوری که از شتر پیامبر هم سبقت گرفت 
در بین راه پیامبر از جابر پرسید: از پدرت عبدالله چند فرزند باقی مانده؟
جابر: هفت دختر و یک پسر که منم.
پیامبر: آیا قرضی هم از پدرت باقی مانده؟
جابر: بلی
پیامبر: پس وقتی به مدینه برگشتی با آنها قرار بگذار و همین که موقع چیدن خرما شد، مرا خبر کن
جابر: بسیار خب
پیامبر: آیا زن گرفته ای؟
جابر: بله
پیامبر: با کی ازدواج کرده ای؟
جابر: با فلانی دختر فلانی که بیوهزن مدینه است
پیامبر: چرا جوان نگرفتی تا با او بازی کنی و او با تو بازی کند؟!
جابر: یا رسول الله؛ چند خواهر جوان و بیتجربه داشتم، نخواستم زن جوان و بیتجربهای دیگر به جمع آنها اضافه کنم! مصلحت دیدم زنی عاقله را به همسری انتخاب کنم.
پیامبر: کار سنجیده و عاقلانهای کردی 
...
پینوشت: ممکنه بعضی جاها ترجمهام خیلی دقیق نباشه و سهوا از دستم در رفته باشه که دوستان اهل علم ببخشند! و یه جا هم عمدا دقیق ترجمه نکردم که به خانمهای جوون برنخوره!
عن جابر بن عبد الله قال: غزا رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلم ) إحدی وعشرین غزوة بنفسه شاهدت منها تسع عشر غزوة وغبت عن اثنتین، فبینا أنا معه فی بعض غزواته إذ أعیا ناضحی تحت اللیل فبرک، وکان رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلم ) فی أخریات الناس یزجی الضعیف، ویردفه ویدعو لهم، فانتهی إلی وأنا أقول: یا لهف أماه ما زال لنا ناضح سوء، فقال: من هذا ؟ فقلت: أنا جابر بأبی وأمییا رسول الله، قال: وما شأنک ؟ قلت: أعیا ناضحی، فقال: أمعک عصا ؟ فقلت: نعم، فضربه، ثم بعثه، ثم أناخه ووطئ علی ذراعه وقال: إرکب، فرکبت وسایرته فجعل جملی یسبقه فاستغفر لی تلک اللیلة خمسة وعشرین مرة، فقال لی: ما ترک عبد الله من الولد ؟ - یعنی أباه - قلت: سبع نسوة، قال: أبوک علیه دین ؟ قلت: نعم، قال: فإذا قدمت المدینة فقاطعهم فإن أبوا فإذا حضر جداد نخلکم فآذنی، فقال: هل تزوجت ؟ قلت: نعم، قال: بمن ؟ قلت: بفلانة بنت فلان بایم کانت المدینة، قال: فهلا فتاة تلاعبها وتلاعبک ؟ قلت: یا رسول الله، کن عندی نسوة خرق - یعنی أخواته - فکرهت أن آتیهن بامرأة خرقاء، فقلت: هذه أجمع لا مری، قال: أصبت ورشدت، قال: بکم اشتریت جملک ؟ قلت: بخمس أواق من ذهب، قال: بعنیه ولک ظهره إلی المدینة، فلما قدم المدینة أتیته بالجمل، فقال: یا بلال، أعطه خمس أواق من ذهب یستعین بها فی دین عبد الله، وزده ثلاثا، ورد علیه جمله، قال: هل قاطعت غرماء عبد الله ؟ قلت: لا یا رسول الله، قال: أترک وفاء ؟ قلت: لا، قال: [ لا علیک ] فإذا حضر جداد نخلکم فآذنی، فأذنته فجاء فدعا لنا فجددنا واستوفی کل غریم ما کان یطلب تمرا وفاء وبقی لنا ما کنا نجد وأکثر، فقال رسول الله ( صلی الله علیه وآله وسلم ): ارفعوا ولا تکیلوا، فرفعناه وأکلنا منه زمانا.
15 سال پیش نگاشته شده