مرد داشت نصفه شبی توی آشپزخونه قهوه میخورد و با احساس خاصی همراه با اشک حرف میزد...
مرد:
اون موقع ها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟
زن:
آره یادمه… (و زن هم تحت تاثیر او شروع به اشک ریختن کرد!)
مرد:
یادته که پدرت ما رو وقتی که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
زن:
آره خوب یادمه
مرد:
یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان؟!
زن:
آره اونم یادمه…
مرد آهی کشید و گفت:
اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم!!!
نگارش: 17 سال پیش