تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد: غمگینی؟
دخترک: نه
پیرمرد: مطمئنی؟
دخترک: نه
پیرمرد: پس چرا گریه می کنی؟
دخترک: دوستام منو دوست ندارن.
پیرمرد: چرا؟
دخترک: چون قشنگ نیستم
پیرمرد: قبلا اینو به تو گفتن؟
دخترک: نه
پیرمرد: ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
دخترک: راست می گی؟
پیرمرد: از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
نگارش: 17 سال پیش