یک شعر ارسالی

برف یکدست و نرم می بارید

در شبی ساکت و زمستانی

رد ممتدّ جای پایش بر

جدول سرد و خیس و سیمانی

دکمه ی بازِ ژاکتش را بست

در یک بسته کِنت را وا کرد

زیر لب گفت «لعنت» و آرام

به کف دستهای خود ها کرد

به دل آسمان نگاه انداخت

«پس کجایی خدای بی همتا!!؟؟»

تک و توک از میان توده ی ابر

کورسوی ستاره ای تنها

نوربالا به چشمهایش زد

یک «پژو» دار و دسته ی اوباش

و هواری که دورتر میشد:

آی ی ی...امشب بیا و با ما باش...

لای لا لای نیش ترمزها

خاطرش را به کودکی ها برد

یاد آن دوره گرد فالفروش

پیش چشمش٬ تلو تلو میخورد:

....بده من..ای عزیز..دستت را

تا ببینم که سرنوشتت چیست

هوم م م...خطی که این طرف٬ اینجاست

این همان شاهراه خوشبختی است

این یکی خط٬ همین که این گوشه است

یعنی مردی ز دور٬ می آید

برو جانم..که فال نیکوییست

شادی و

شوق و

شور

می آید

برف٬ یکدست و نرم٬ می بارید

در شبی ساکت و زمستانی

شبنمی روی گونه لغزید از

چشمهای زنی... خیابانی

نگارش: 18 سال پیش